متن زیر رو ۵ سال پیش برای دوست عزیزی نوشتم كه در انتخاب یار زندگیش دچار تردید شده بود
زمان چقدر زود میگذره، ۵ سال گذشت…انگار همین دیروز بود

نفس نفس ميزد، انگار همه راه رو دويده بود
چشمهاش برق می زد، خيلی خوشحال به نظر ميامد
جلوم نشست،
دلش می خواست برام حرف بزنه
گفت: سوار ماشينش شدم، ماشينش انقدر شيک بود که نگو، چه صندليهايی داشت، انگار رو مبل نشسته بودم…
گفت: رفتيم با هم رستوران؛ چه جايی بود، چه آدمائی همه کلاس بالا؛ يه غذايي خوردم که تا حالا اسمش رو هم نشنيده بودم…
گفت: يه خونه داره، اصلا خونه نيست کاخه، با کلی خدمتکار، تصور کن آدم خانوم اون خونه بشه و از صبح تا شب فقط دستور بده…
گفت: قول داده برام يه ماشين بخره، فکرش رو بکن من بشينم پشت رل، صدای نوار رو بلند کنم؛ با آخرين سرعت تو خيابونها بتازم … اگه بشه چی می شه…
گفت: اون سری جواهر رو گفته برام می خره، همون که اون روز پشت ويترين مغازه ديديم، حتی تو خواب هم نمی ديدم يه روزی اون گردنبد زينت گردن من باشه…
دستهايش رو زير چونش گرفت و چشمهايش رو بست و تو خيالاتش فرو رفت
پرسيدم: دوستش داری؟
گفت: خيلی
گفتم: از خودش برام بگو
گفت: از خودش؟
فکر کرد و دوباره پرسيد: از خودش؟
گفتم: آره
برام بگو که تو چشمهاش صداقت رو می بينی
بگو که وقتی برات حرف می زنه احساس غرور می کنی
بگو که با هر سلامش عاشق تر ميشی
برام بگو چقدر به احساست احترام می زاره
بگو که وقتی دستت رو می گيره؛ خوشبختی رو لمس می کنی
وقتی کنارش راه ميری احساس امنيت می کنی
گفتم: از خودش بگو، از وجودش
ساکت بود؛ هيچی نمی گفت
دوباره پرسيدم: دوستش داری؟
اين بار گفت: مطمئن نيستم
برايش خوندم:
”محبوب من بيا
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق بر انگيزد
من غرق مستی ام
از تابش وجود تو در جام جان چنين
سرشار هستی ام
من بازتاب صولت زيبايی توام
آيينه شکوه دلارايی توام”
سرش رو بالا کرد، لبخند زد و بلند شد
گفتم: کجا؟
گفت: می رم بشناسمش ولی اين بار فقط خودش رو
نوشت شده در تاریخ ۱۳۸۳/۱/۱٤