بی بی جان من
یاد تو درفکر و روح من، چه غوغایی میکند
ببین که جسم سرد من، چه عاجزانه آغوش گرم و صمیمی تو را می طلبد
من آرامش نگاه و صداقت کلام تو را در این روزهای پر آشوب کم دارم
من آنگونه سکوت و خلوت تو را می خواهم
و
آن دستهای مهربانت را
و
آن طنین دل انگیز صدایت را
میدانی که عقیق انگشتر تو هنوز قشنگترین و با ارزش ترین یادگاری من ست؟
میدانی که کتابهای من بوی تو را میدهد؟ تو ای بزرگوار که در من عشق خواندن را به وجود آوردی
کاش بودی تا سرم را روی شانهایت میگذاشتم، به سالهای پر بار تجربه ات تکیه میکردم و حرفای ناگفته ام رو بسیاربرایت میگفتم
نیستی و یادت وجودم را آتش میزند
من کجای این جهان هستی ام؟ نمی دانم
چرا حوصله از من ربوده شده؟ نمی دانم
من چقدر تنهایم…تنها تر از همیشه
چقدر تنها ولی همچنان صبور
ای که صبور بودن را برای من به ارث گذاشتی، به دیدارت میایم و مزارت را گلباران میکنم
دلم برایت تنگ است بی بی جان ، دلم برایت تنگ است مرا بطلب
مرا بطلب
