
26 January 2010
شهر خالی, خانه خالی
15 January 2010
برای دلم
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
رو به سوی روشنی زیباست
می دانی؟
به این غم های جان آزار، دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و
نمی دانند در پایان تاریکی، شکوه روشنایی را”
7 January 2010
نه روسری نه تو سری
___________________________________________________________________
30 December 2009
خصوصیات پنهان من

و اما بخشی از خصوصیات پنهان من :
7 December 2009
با من همراه شو

کاجهایی كه به معنای واقعی کلمه تصویرگر استواری و پایداری اند
ببین كه چقدر زیباست سبز بودن و سبزماندن ، حتی در سردترین فصل سال
قدمی بردار، حلقه ای به درخت آویزان کن، بیا و کمک کن تا درخت کاج کریستمس امسال رو با هم تزیین کنیم
خیابانها پر شده از نور چراغهای ریز و درشتی كه جلوه گر قشنگترین رنگها یند
با من همراه شو، قدمی در کوچه و خیابان بزن، ببین كه روشنایی چه معجزه ها كه نمیکند
مراکز خرید مملو از مردمیست كه از هر رنگ و نژاد، با هر دین و آیین و از هر ملیتی، در پی یافتن هدیه ای برای عزیزی هستند
قدمهایت را آهسته بردار، به اطرافت نگاهی بینداز، ببین كه چه دیدنی ست شور و شوق مردم
کریستمس و سال نو در راه ست، سالی با تمامی آرزوهای ناب
بلند شو، غمهایت را به فرداها بسپار، لبخندی بزن، موزیک شادی بگذار
با سبزی کاج و نور چراغها و شوق مردم، با زیبایی کریستمس و نویدهای سال نو همراه شو تا زندگی رنگی دگر گیرد
بلند شو، قدمی بردار
25 November 2009
17 November 2009
آخر بازی
روزی كه از نتایج دروغین انتخابات چشم بر نمیداشتم و تا اخرین لحظه برای پیروزی سبز اندیشان امیدی عبث داشتم، چه باورسختی بود حق و عدالت و آزادی اندیشه
روزی كه نظاره گر چشمهای ندا آقا سلطان بودم، هراس از نا جوان مردی، تمام وجودم را در بر گرفت
و چه اندوهی بود دیدن عکس سهراب عرابی، قبل از مرگ، آنگونه جوان و شاداب و سبز
چه عذابی بود شنیدن خبر چگونه کشته شدن کیانوش آسا، ترانه موسوی، امیر جوادی فر و صدها تن از کسانی كه میتوانستند باشند، زندگی کنند و به بچهای خود از خود گذشتگی را بیاموزند
چه خشمی وصف نشدنی در من ریشه میکرد وقتی گزارشات شکنجه و تجاوز را میشنیدم، میخواندم و میدیدم،
و
د ر تمامی این لحظها، شعربی نظیر ” آخر بازی“ استاد شاملو را زمزمه میکردم (یادت جاوید استاد كه چه کلام گران مایه ای رو برای ما به یادگار گذاشتی)
گوش کن، من این شعر را برای ”تو“ میخوانم، برای تو كه شهوت قدرت چشمهایت را کور کرده
برای تو كه چه ساده از راستی و درستی میگذری و با دروغ گویی هم پیمان شدی
من این شعر را برای تو میخوانم تا شاید باطومت را رها کنی و تفنگت را بر زمین بگذاری…تا شاید لحضه ای درنگ کنی و دگر اندیشی را بیاموزی
گرچه میدانم كه گوشهای تو به شنیدن لطافت و حرفای ناب عادت ندارند
[...]
تو را چه سود، فخر بر فلک بر فروختن
هنگامی كه هر غبار راه لعنت شده نفرین ات میکنند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با یاسها، به داس سخن گفت ای
آنجا كه قدم بر نهاده باشی
گیاه از روستن تن میزند
چرا كه تو تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی
[...]
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سیاه پوش
داغداران زیباترین فرزندان آفتاب وباد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند.
12 November 2009
یک دقیقه سکوت

Memorial day/ jour du souvenir
هر سال ۱۱ نوامبر در اکثر کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی، یاد کسانی را كه در تمامی جنگها و بخصوص جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸) جان باختند گرامی میدارند. ساعت ۱۱ روز ۱۱ ، یازدهمین ماه سال، همه یک دقیقه به حرمت و یاد جان باختگان سکوت میکنند. سمبل این روز هم گل شقایق قرمزی ست كه یادآور خون ریخته سربازان جنگست
یاد کسانی كه از جان گذشتند تا من و تو و ما زنده باشیم، جاوید
به امید روزی كه صلح، آزادی و برابری در جای جای این جهان هستی سایه افکنده باشد، به امید آن روز، حتی اگر این جز یک آرزوی محال نیست…
4 November 2009
محبت

هر وقت به این عکس* نگاه میکنم تمام وجودم سرشار از ستایش بزرگی و عظمت خدا میشه، خدایی كه مهر و محبت رو در وجود تک تک آفریده هاش نهاده
و به راستی كه محبت چه واژه زیباست. واقعا چه توصیفی میتونه نگارنده عمق این واژه باشه؟ درست نمیدونم
ولی
من به چشم خود دیدم كه چطور آغوش مهر و محبت میتونه شفا بخش باشه
من تجربه کردم كه یک نگاه یا لبخند محبت آمیز، میتونه مسیر زندگی خیلی ها رو به سوی خوبی تغییر بده
من آموختم كه چطور آواز مهر، گیاه رو سبز و سبزتر میکنه
یاد گرفتم كه عشق چطور از نیستی، هستی پر شکوهی میسازه
و
اینگونه من محبت و مهر ورزیدن را، ره توشه زندگیم ساخته ام
گوش کن كه استاد چه زیبا حرف دل مرا میسراید
بنده عشق چنان طرح محبت ریزد
کز سر خواجگی کون و مکان بر خیزد
________________________________
*
عکس بالا مربوط به ماکاک ۱۲ هفته ایست كه در سال ۲۰۰۷ ، بعد از رها شدن در جنگل و رو به مرگ بودن، به بیمارستان حیوانات در یکی از ایالات چین منتقل میشه، بعد از مراقبتهای پی در پی، این ماکاک سلامتی جسمیش رو به دست میاره ولی از نظر روحی کاملا افسرده بوده، تا روزی كه این پرنده اون رو زیر بالهای خودش میگیره و انقدر به او مهر و محبت نشون میده كه ماکاک سلامتی روحیش پیدا میکنه و به گفته کارمندهای اون بیمارستان، این ۲ از هم جدا نشدنی هستن
29 October 2009
گذشت زمان
متن زیر رو ۵ سال پیش برای دوست عزیزی نوشتم كه در انتخاب یار زندگیش دچار تردید شده بود
زمان چقدر زود میگذره، ۵ سال گذشت…انگار همین دیروز بود

نفس نفس ميزد، انگار همه راه رو دويده بود
چشمهاش برق می زد، خيلی خوشحال به نظر ميامد
جلوم نشست،
دلش می خواست برام حرف بزنه
گفت: سوار ماشينش شدم، ماشينش انقدر شيک بود که نگو، چه صندليهايی داشت، انگار رو مبل نشسته بودم…
گفت: رفتيم با هم رستوران؛ چه جايی بود، چه آدمائی همه کلاس بالا؛ يه غذايي خوردم که تا حالا اسمش رو هم نشنيده بودم…
گفت: يه خونه داره، اصلا خونه نيست کاخه، با کلی خدمتکار، تصور کن آدم خانوم اون خونه بشه و از صبح تا شب فقط دستور بده…
گفت: قول داده برام يه ماشين بخره، فکرش رو بکن من بشينم پشت رل، صدای نوار رو بلند کنم؛ با آخرين سرعت تو خيابونها بتازم … اگه بشه چی می شه…
گفت: اون سری جواهر رو گفته برام می خره، همون که اون روز پشت ويترين مغازه ديديم، حتی تو خواب هم نمی ديدم يه روزی اون گردنبد زينت گردن من باشه…
دستهايش رو زير چونش گرفت و چشمهايش رو بست و تو خيالاتش فرو رفت
پرسيدم: دوستش داری؟
گفت: خيلی
گفتم: از خودش برام بگو
گفت: از خودش؟
فکر کرد و دوباره پرسيد: از خودش؟
گفتم: آره
برام بگو که تو چشمهاش صداقت رو می بينی
بگو که وقتی برات حرف می زنه احساس غرور می کنی
بگو که با هر سلامش عاشق تر ميشی
برام بگو چقدر به احساست احترام می زاره
بگو که وقتی دستت رو می گيره؛ خوشبختی رو لمس می کنی
وقتی کنارش راه ميری احساس امنيت می کنی
گفتم: از خودش بگو، از وجودش
ساکت بود؛ هيچی نمی گفت
دوباره پرسيدم: دوستش داری؟
اين بار گفت: مطمئن نيستم
برايش خوندم:
”محبوب من بيا
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق بر انگيزد
من غرق مستی ام
از تابش وجود تو در جام جان چنين
سرشار هستی ام
من بازتاب صولت زيبايی توام
آيينه شکوه دلارايی توام”
سرش رو بالا کرد، لبخند زد و بلند شد
گفتم: کجا؟
گفت: می رم بشناسمش ولی اين بار فقط خودش رو
نوشت شده در تاریخ ۱۳۸۳/۱/۱٤



