از طرف
عزیز مهربانی به بازی بلاگی دعوت شدم که جدا از جذاب بودنش، کمک میکنه تا انسان شناخت بیشتری از خودش پیدا کنه، شناخت فردی هم قدم مهمی در مسیر تکامل انسان به حساب میاد، برای همین با کمال میل این دعوت رو قبول کردم
از قرار معلوم هر کسی که به این بازی دعوت میشه، باید از خصوصیات نهفته و پنهان خودش حرف بزنه ودر آخر از دوستان و هم اندیشان بلاگ نویس دعوت کنه که متقابلا این کار رو انجام بدن…من نه در آخر، بلکه در اول از همه دوستان دعوت میکنم در این بازی جذاب بلاگی شرکت کنند

و اما بخشی از خصوصیات پنهان من :
۱- نگاه من به انسانها از نوع انسان گرائی ست، آدم ها رو دوست دارم و معتقدم که هر انسانی ذاتا خوبه ( البته این موضوع سردرازی داره که در این کوتاه نمیگنجه )، همیشه ارتباط بر قرار کردن با هر گروهی رو دوست دارم، ولی معمولا تو جمع آدم ساکت و کم حرفی هستم، مهمترین عاملائی که این سکوت رو در من بوجود میارن یکی هراس از قضاوت نادرست در مورد افراده… و دومشم این که هر حرفی که به ذهنم میرسه رو به زبون نمیارم، فکر میکنم این ۲ مورد دلیلی بر سکوتم در صحبتهای روزمره دوستان، آشنایان یا همکارام باشه، تو این جورموقیت ها، بال بال میزنم تا یه جای آروم و ساکتی پیدا کنم یا همراهی که بشه باهاش حرفی ورای روزمرگی زد
۲- من خواب زیاد میبینم و معمولا حافظه قوی برای یاداوری خواب هام دارم، وقتی از خواب بیدار میشم، باید زمانی، حدودا ۱۵ تا ۳۰ دقیقه سپری بشه تا یه جورائی از دنیای خواب بیرون بیام ، تو این ۳۰ دقیقه، فقط باید یه نوشیدنی داغ بخورم و یه جائی آروم بشینم و کسی نباید فکرمو با سوال یا هر چیزه دیگه ای به کار بگیره، چون آدمی که هنوز تو دنیای خواب سیر میکنه، به هیچ وجه جواب درست و حسابی نمیتونه به کسی بده، موافق نیستید؟
۳- من هیچ وقت اونطور که باید و شاید نه آشپزی کردم، نه خواستم آشپزی کردن رو یاد بگیرم، شاید یه خوردش برگرده به دیدگاه نقش زن درمحیطی که توش زندگی میکنم و یا اینکه تا اینجای عمرم بیشتر با کتاب و کاغذ و قلم سر و کار داشتم تا با چاقو و پیاز آشپزخونه،یا شاید اصلا کلا وقتش رو نداشتم، به قول یه بزرگ:” این شکم رو هر چی بریزی توش، سیر میشه” و اینجوری شد که من کلا با آشپزی میونه چندانی ندارم مگر اینکه دیگه چاره نداشته باشم
۴- من قبل از اینکه آدم واقع بینی باشم، آدم رویائی بودم، البته این تا حدودی چیزه بدی نیست چون من با این رویاها به خیلی از آرزوهام رسیدم، ولی خوب، خیلی از اتفاقات سیاهی که در رویاهای سفید من جائی نداشتن، در واقعیت به چشم دیدم و و ضربه زیادی خوردم … به هرحال من یاد گرفتم که زندگی فقط آبی آرامش و صورتی زیبا که در رویا تصور میکردم نیست، زندگی رنگیست و سیاه و خاکستری جزئی از اون
۵- من تو کارهام و مسولیت هائی که به عهده میگیرم، آدم ساخت گیری هستم، دوست دارم مسولیتی رو که به عهده میگیرم به بهترین شکلی انجام بدم، یادمه دانشجو که بودم، برای هر پروژه تحقیقاتی که گروهی انجام میدادیم، برای اینکه مطمئن بشم همه کارها خیلی خوب انجام میشه، بخش مهمی از انجام پروژه رو خودم به عهده میگرفتم و کلی وقت صرف میکردم…ولی همیشه دوست داشتم با کسی کار کنم که اون هم به اندازه من برای کارهاش ارزش قائل بود و وقت صرف میکرد که متاسفانه جز در معدود بارها، این مساله خیلی خیلی کم بوجود میومد
خوب، خوب، اینم قسمتی از خصوصیات پنهان من که دیگه الان برای همه کاملا اشکاره
فقط اینکه اگه یک باره دیگه متولد میشدم ازم سوال میشود که به جای چه کسی دوست داشتم بودم، جواب میدادم که خودم، سارا
راستی اگه غلط املائی در متن بود، باید منو ببخشید، آخه اینجا فارسی type کردن اصلا آسون نیست