‫گوشه دنج ‫تنهاییم

10 July 2011

عشق را ای کاش زبان سخن بود

Filed under: من را بشناس — Sara @ 10:57 AM

جان جانانم، نگاه کن که در لحظه هائی که بی تو میگذرند، چگونه سر تا پا محتاج با تو بودنم
ببین که چگونه برای به تو رسیدن، دست و پا میزنم

ای که دیرپائی ست فکرت همه جا با من است، وجود شکننده مرا در آغوشت حفظ کن که نیاز با تو بودنم در کلام خلاصه نمیشود

روح و روانم
ببین که پاهای لرزانم چگونه خانه به خانه به جستجویت میایند

ای که زندگیم را به تو می بخشم، به من زندگی ببخش
با من نا مهربان مباش که مهر و محبت را در حق تو تمام میکنم

شکوه روشنائی من،
با خورشید گرم و تابان عشقت بر من بتان و جسم سرد و بی روح مرا جانی تازه ده

همه زندگیم،
به من گوش کن، ببین که وجودم چگونه برای تو میسرا ید
دست مرا بگیر، لبخندت را از من دریغ مدار که من تو را ورای کلام دوست دارم

9 December 2010

آه

Filed under: من را بشناس — Sara @ 11:33 AM
 
دلم میخواهد بنویسم ولی کلامم هیچ گونه بیانگر درونم نیست
دلم میخواهد فریاد بزنم ولی راه گلویم بسته شده
کویرچشم هایم، رگباراشکهایم را کم دارد
ای منه من
ای حضور آرامش
در پی آزار تواند
وای بر کسی که این حضور آرام را از من بگیرد   
 
ای منه من
دلم برای خودم میسوزد

19 September 2010

یادمان باشد

Filed under: نگاهم به زندگی — Sara @ 10:59 AM
  
  

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پرپروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت  من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب  ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

20 July 2010

برای ایران زیبایم، جائی که حس تعلق معنا پیدا میکند…

Filed under: من را بشناس — Sara @ 8:57 AM

* شعر ناب ریشه در خاک، از استاد بزرگوارم فریدون مشیری

3 May 2010

بی بی جان

Filed under: عزیزانم — Sara @ 7:29 AM
  
 بی بی جان من 
یاد تو درفکر و روح من، چه غوغایی میکند
ببین که جسم سرد من،  چه عاجزانه آغوش گرم و صمیمی تو را می طلبد
 
من آرامش نگاه و صداقت کلام تو را در این روزهای  پر آشوب  کم  دارم
 من آنگونه سکوت و خلوت تو را می خواهم
 و
 آن دستهای مهربانت  را
 و
 آن  طنین دل انگیز صدایت را
 
میدانی که عقیق انگشتر تو هنوز قشنگترین و با ارزش ترین یادگاری من ست؟
میدانی که کتابهای من بوی تو را میدهد؟ تو ای بزرگوار که در من عشق خواندن را به وجود آوردی
کاش بودی تا سرم را روی شانهایت میگذاشتم، به سالهای پر بار تجربه ات  تکیه میکردم و حرفای ناگفته ام  رو  بسیاربرایت  میگفتم
 
نیستی و یادت وجودم را  آتش میزند

 
من کجای این جهان هستی ام؟ نمی دانم 
چرا حوصله از من ربوده شده؟ نمی دانم
من چقدر تنهایم…تنها تر از همیشه
 چقدر تنها ولی همچنان صبور
ای که صبور بودن را برای من به ارث گذاشتی، به دیدارت میایم و مزارت را گلباران میکنم 

دلم برایت تنگ است بی بی جان ، دلم برایت تنگ است 

مرا بطلب
مرا بطلب
 

16 March 2010

نوروز زیبای من

Filed under: نگاهم به زندگی — Sara @ 8:59 AM
 نوروز زیبای من، تو که با شکوه ترین لحظهای سال را با خود به همراه می آوری
یادگار ماندگار نیاکانم،  
آغوشم پذیرای توست
مایه غرورم و افتخار ملیم، یادآور خاطرات قشنگ کودکیم
قدمت به روی چشمهایم
بیا که آمدنت را با هزاران هزار آرزوی ناب انتظار میکشم 
 
سال نو ۲۵۶۹ ایرانی  برابر با ۱۳۸۹ شمسی بر همه عزیزانم، دوستانم و تمامی کسانی که با هوای نوروز نفس میکشند، مبارک باد
با آرزوی سالی سرشار از سلامتی، صلح، سربلندی، عشق و محبت برای همگان
 
   

 
 

18 February 2010

پاسخ

Filed under: شعر تو بر لبانم جاریست — Sara @ 9:14 AM
 
قلم بینظیر و کلام زیبای حامد عنقا بزرگوار در مورد زنده یاد فروغ فرخ زاد ، من رو به  یاد روزهای قشنگی انداخت که سرشار از شعر بود و شعر بود و شعر
 یادمه که شعر “پاسخ” فروغ،  به من چنان بالی برای پرواز میداد که دیدنی بود،   
روحت شاد  فروغ عزیز، کلامت، اشعارت و صدایت در یادها جاوید
 
 

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند”
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
 بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
 دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
“ثبت است در جریده عالم دوام ما

 

26 January 2010

شهر خالی, خانه خالی

Filed under: من را بشناس — Sara @ 10:38 AM
 

 
چقدر من ترانه “شهر خالی” رو دوست دارم، چه حس نابی از این آهنگ تراوش میکنه
آهنگ وترانه شهر خالی، برای اولین بارتوسط امیر جان صبوری، از محبوبترین خوانندهای افغانی، اجرا شد و چندی پیش نیگورا خلوفا، خواننده تاجی، به زیبائی هر چه تمام تر اون رو اجرا کرد
گوش کن:
[...]
وای از دنیا که  یار از یارمی ترسد
غنچهای تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه ی  دیدار می ترسد 
پنجه  خنیا گران از تار می ترسد 
شهسوار از جاده  هموار می ترسد 
این طبیب  از دیدن بیمار می ترسد
[...]  
 
این آهنگ رو میتونید اینجا دانلود کنید و یا ویدئو اون رو اینجا تماشا کنید.

15 January 2010

برای دلم

Filed under: شعر تو بر لبانم جاریست — Sara @ 9:25 AM
 
“افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
 می دانم
 
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
 می دانی؟ 
  
به شوق نوردر ظلمت قدم بردار
 به این غم های جان آزار، دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
 نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و
 رعنایان تن در تورپرورده
نمی دانند در پایان تاریکی، شکوه روشنایی را”
 
 
شکوه روشنائی- استاد فریدون مشیری

30 December 2009

خصوصیات پنهان من

Filed under: من را بشناس — Sara @ 11:54 AM
 
از طرف عزیز مهربانی به بازی بلاگی دعوت شدم که جدا از جذاب بودنش،  کمک میکنه تا انسان شناخت بیشتری از خودش پیدا کنه، شناخت فردی هم قدم مهمی در مسیر تکامل انسان به حساب میاد، برای همین با کمال میل این دعوت رو قبول کردم
از قرار معلوم هر کسی که به این بازی دعوت میشه، باید از خصوصیات نهفته و پنهان خودش حرف بزنه ودر آخر از دوستان و هم اندیشان بلاگ نویس دعوت کنه که متقابلا این کار رو انجام بدن…من نه در آخر، بلکه در اول از همه دوستان دعوت میکنم در این بازی جذاب بلاگی شرکت کنند

و اما بخشی از خصوصیات پنهان من :

 
۱- نگاه من به انسانها از نوع انسان گرائی ست، آدم ها رو دوست دارم و معتقدم که هر انسانی ذاتا خوبه ( البته این موضوع سردرازی داره که در این کوتاه نمیگنجه )، همیشه ارتباط بر قرار کردن با هر گروهی رو دوست دارم، ولی معمولا تو جمع آدم ساکت و کم حرفی هستم، مهمترین عاملائی که این سکوت رو در من بوجود میارن  یکی هراس از قضاوت نادرست در مورد افراده… و دومشم این که هر حرفی که به ذهنم میرسه رو به زبون نمیارم، فکر میکنم این ۲ مورد دلیلی بر سکوتم در صحبتهای روزمره دوستان، آشنایان یا همکارام باشه، تو این جورموقیت ها، بال بال میزنم تا یه جای آروم و ساکتی پیدا کنم یا همراهی که بشه باهاش حرفی ورای روزمرگی زد
 
۲- من خواب زیاد میبینم و معمولا  حافظه قوی برای یاداوری خواب هام دارم، وقتی از خواب بیدار میشم، باید زمانی، حدودا ۱۵ تا ۳۰ دقیقه سپری بشه تا یه جورائی از دنیای خواب بیرون بیام ، تو این ۳۰ دقیقه،  فقط باید یه نوشیدنی داغ بخورم و یه جائی آروم بشینم و کسی نباید فکرمو با سوال یا هر چیزه دیگه ای به کار بگیره، چون  آدمی که هنوز تو دنیای خواب سیر میکنه، به هیچ وجه جواب درست و حسابی نمیتونه به کسی بده، موافق نیستید؟  
 
۳-  من هیچ وقت اونطور که باید و شاید نه آشپزی کردم، نه خواستم آشپزی کردن رو یاد بگیرم، شاید یه خوردش برگرده به  دیدگاه نقش زن درمحیطی که توش زندگی میکنم و  یا اینکه تا اینجای عمرم بیشتر با کتاب و کاغذ و قلم  سر و کار داشتم تا با چاقو و پیاز آشپزخونه،یا شاید اصلا کلا وقتش رو نداشتم، به قول  یه بزرگ:” این شکم  رو هر چی بریزی توش، سیر میشه”  و  اینجوری  شد که من کلا با آشپزی میونه چندانی ندارم مگر اینکه دیگه چاره نداشته باشم
 
 ۴- من قبل از اینکه آدم واقع بینی باشم، آدم رویائی بودم، البته این تا حدودی چیزه بدی نیست چون من با این رویاها به خیلی از آرزوهام رسیدم، ولی خوب، خیلی از اتفاقات سیاهی که در رویاهای سفید من جائی نداشتن، در واقعیت به چشم دیدم و و ضربه زیادی خوردم … به هرحال من یاد گرفتم که زندگی فقط آبی آرامش و صورتی زیبا  که در رویا تصور میکردم نیست، زندگی رنگیست  و سیاه و خاکستری جزئی از اون
 
 ۵- من تو کارهام و مسولیت هائی که به عهده میگیرم،  آدم ساخت گیری هستم، دوست دارم مسولیتی رو که  به عهده میگیرم به بهترین شکلی انجام بدم، یادمه دانشجو که بودم، برای هر پروژه تحقیقاتی که گروهی انجام میدادیم،  برای اینکه مطمئن بشم همه کارها خیلی خوب انجام میشه،  بخش مهمی از انجام پروژه رو خودم به عهده میگرفتم و کلی وقت صرف میکردم…ولی همیشه دوست داشتم با کسی کار کنم که اون هم به اندازه من برای کارهاش ارزش قائل بود و وقت صرف میکرد که متاسفانه جز در معدود بارها، این مساله خیلی خیلی کم بوجود میومد
 
خوب، خوب، اینم قسمتی از خصوصیات پنهان من که دیگه الان  برای همه کاملا اشکاره
فقط اینکه اگه یک باره دیگه متولد میشدم ازم سوال میشود که به جای چه کسی دوست داشتم بودم، جواب میدادم که خودم، سارا
 
راستی اگه غلط املائی در متن بود، باید منو ببخشید، آخه اینجا فارسی type کردن اصلا آسون نیست
 
 
 
Next Page »

Theme: Rubric. Blog at WordPress.com.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.