‫گوشه دنج ‫تنهاییم

26 January 2010

شهر خالی, خانه خالی

Filed under: من را بشناس — Sara @ 10:38 AM
 

 
چقدر من ترانه “شهر خالی” رو دوست دارم، چه حس نابی از این آهنگ تراوش میکنه
آهنگ وترانه شهر خالی، برای اولین بارتوسط امیر جان صبوری، از محبوبترین خوانندهای افغانی، اجرا شد و چندی پیش نیگورا خلوفا، خواننده تاجی، به زیبائی هر چه تمام تر اون رو اجرا کرد
گوش کن:
[...]
وای از دنیا که  یار از یارمی ترسد
غنچهای تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه ی  دیدار می ترسد 
پنجه  خنیا گران از تار می ترسد 
شهسوار از جاده  هموار می ترسد 
این طبیب  از دیدن بیمار می ترسد
[...]  
 
این آهنگ رو میتونید اینجا دانلود کنید و یا ویدئو اون رو اینجا تماشا کنید.

15 January 2010

برای دلم

Filed under: من را بشناس — Sara @ 9:25 AM
 
“افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
 می دانم
 
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
 می دانی؟ 
  
به شوق نوردر ظلمت قدم بردار
 به این غم های جان آزار، دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
 نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و
 رعنایان تن در تورپرورده
نمی دانند در پایان تاریکی، شکوه روشنایی را”
 
 
شکوه روشنائی- استاد فریدون مشیری

7 January 2010

نه روسری نه تو سری

Filed under: نگاهم به زندگی — Sara @ 10:56 AM
بیش از  ۷۴  سال از تاریخی که زنان ایران به دستور رضا شاه بزرگ، کشف حجاب* کردند، میگذرد…
نزدیک به  ۳۰ سال از تاریخی که جمهوری اسلامی، زنان ایران را به حجاب اجباری**، مجبور کرد، میگذرد  
 
من و تو خواهر عزیزم، من و تو دوست و همکلاسیم، من و تو همراه لحظهای جوانیم، به کجا رسیده ایم؟
 
نا مردان مرد نما، من و تو را مجبور به سر کردن چادر و روسی کردند که خود انتخاب نکرده بودیم… آنها با سودای قدرتی که در سر داشتن و دارند ،۳۰ سال است که کمر به تحقیر من و تو بسته اند  
حاکمان زور و خشونت، با عقاید پوچ و نامفهوم،  چطور به خود اجازه دادند که برای ما تصمیم بگیرند و از من و تو برده ایی بی چون و چرا بسازند؟  
من و تو چطور به بی سوادان قانون مند، اجازه تجاوز به حریم زنانه خود داده ایم؟
 
به عدالت و برابری سوگند، به مقام والای مادر سوگند که نخواهم و نخواهی گذاشت که از نسل زنان و دختران من نسل سوخته ای بسازند
 
هم راز و هم اندیشه ام، دستت را بالا ببر و از اون مشتی بساز، به وسعت توانائیهایت و فریادی بزن به بلندی آرزوهایت، بگذار طنین صدایت همه جا را پر کند  
  
فریاد بزن که تن پوش من و تو چادر سیاه نیست و روسری اجباری، ننگی بیش نیست
نه روسری نه تو سری، آزادی و برابری
 
زنان سرزمین من،
بر این باور باشید که چادر نشانی از دین داری نیست زیرا که “ حقیقت دین، ایمان به خدا و قیامت و عمل شایسته است، نه اسم مؤمن و غیره” سوره بقره، آیه ۶۲
 
 

___________________________________________________________________ 

 
* رضا شاه، با اندیشه پیشرفت زنان و وسعت دادن به فعالیت اجتمائی آنها، در تاریخ ۱۷ دی ۱۳۱۴ رسما بر کشف حجاب تاکید کرد و از آن پس کلاه پهلوی زینت سر زنان ایران شد.
**جمهوری اسلامی، به اسم دین و  با شعار ” یا روسری، یا تو سری” در سال ۱۳۵۸، زنان و دختران را به حجاب اسلامی مجبور کرد.  

 

30 December 2009

خصوصیات پنهان من

Filed under: من را بشناس — Sara @ 11:54 AM
 
از طرف عزیز مهربانم به بازی بلاگی دعوت شدم که جدا از جذاب بودنش،  کمک میکنه تا انسان شناخت بیشتری از خودش پیدا کنه، شناخت فردی هم قدم مهمی در مسیر تکامل انسان به حساب میاد، برای همین با کمال میل این دعوت رو قبول کردم
از قرار معلوم هر کسی که به این بازی دعوت میشه، باید از خصوصیات نهفته و پنهان خودش حرف بزنه ودر آخر از دوستان و هم اندیشان بلاگ نویس دعوت کنه که متقابلا این کار رو انجام بدن…من نه در آخر، بلکه در اول از همه دوستان دعوت میکنم در این بازی جذاب بلاگی شرکت کنند

و اما بخشی از خصوصیات پنهان من :

 
۱- نگاه من به انسانها از نوع انسان گرائی ست، آدم ها رو دوست دارم و معتقدم که هر انسانی ذاتا خوبه ( البته این موضوع سردرازی داره که در این کوتاه نمیگنجه )، همیشه ارتباط بر قرار کردن با هر گروهی رو دوست دارم، ولی معمولا تو جمع آدم ساکت و کم حرفی هستم، مهمترین عاملائی که این سکوت رو در من بوجود میارن  یکی هراس از قضاوت نادرست در مورد افراده… و دومشم این که هر حرفی که به ذهنم میرسه رو به زبون نمیارم، فکر میکنم این ۲ مورد دلیلی بر سکوتم در صحبتهای روزمره دوستان، آشنایان یا همکارام باشه، تو این جورموقیت ها، بال بال میزنم تا یه جای آروم و ساکتی پیدا کنم یا همراهی که بشه باهاش حرفی ورای روزمرگی زد
 
۲- من خواب زیاد میبینم و معمولا  حافظه قوی برای یاداوری خواب هام دارم، وقتی از خواب بیدار میشم، باید زمانی، حدودا ۱۵ تا ۳۰ دقیقه سپری بشه تا یه جورائی از دنیای خواب بیرون بیام ، تو این ۳۰ دقیقه،  فقط باید یه نوشیدنی داغ بخورم و یه جائی آروم بشینم و کسی نباید فکرمو با سوال یا هر چیزه دیگه ای به کار بگیره، چون  آدمی که هنوز تو دنیای خواب سیر میکنه، به هیچ وجه جواب درست و حسابی نمیتونه به کسی بده، موافق نیستید؟  
 
۳-  من هیچ وقت اونطور که باید و شاید نه آشپزی کردم، نه خواستم آشپزی کردن رو یاد بگیرم، شاید یه خوردش برگرده به  دیدگاه نقش زن درمحیطی که توش زندگی میکنم و  یا اینکه تا اینجای عمرم بیشتر با کتاب و کاغذ و قلم  سر و کار داشتم تا با چاقو و پیاز آشپزخونه،یا شاید اصلا کلا وقتش رو نداشتم، به قول  یه بزرگ:” این شکم  رو هر چی بریزی توش، سیر میشه”  و  اینجوری  شد که من کلا با آشپزی میونه چندانی ندارم مگر اینکه دیگه چاره نداشته باشم
 
 ۴- من قبل از اینکه آدم واقع بینی باشم، آدم رویائی بودم، البته این تا حدودی چیزه بدی نیست چون من با این رویاها به خیلی از آرزوهام رسیدم، ولی خوب، خیلی از اتفاقات سیاهی که در رویاهای سفید من جائی نداشتن، در واقعیت به چشم دیدم و و ضربه زیادی خوردم … به هرحال من یاد گرفتم که زندگی فقط آبی آرامش و صورتی زیبا  که در رویا تصور میکردم نیست، زندگی رنگیست  و سیاه و خاکستری جزئی از اون
 
 ۵- من تو کارهام و مسولیت هائی که به عهده میگیرم،  آدم ساخت گیری هستم، دوست دارم مسولیتی رو که  به عهده میگیرم به بهترین شکلی انجام بدم، یادمه دانشجو که بودم، برای هر پروژه تحقیقاتی که گروهی انجام میدادیم،  برای اینکه مطمئن بشم همه کارها خیلی خوب انجام میشه،  بخش مهمی از انجام پروژه رو خودم به عهده میگرفتم و کلی وقت صرف میکردم…ولی همیشه دوست داشتم با کسی کار کنم که اون هم به اندازه من برای کارهاش ارزش قائل بود و وقت صرف میکرد که متاسفانه جز در معدود بارها، این مساله خیلی خیلی کم بوجود میومد
 
خوب، خوب، اینم قسمتی از خصوصیات پنهان من که دیگه الان  برای همه کاملا اشکاره
فقط اینکه اگه یک باره دیگه متولد میشدم ازم سوال میشود که به جای چه کسی دوست داشتم بودم، جواب میدادم که خودم، سارا
 
راستی اگه غلط املائی در متن بود، باید منو ببخشید، آخه اینجا فارسی type کردن اصلا آسون نیست
 
 
 

7 December 2009

با من همراه شو

Filed under: نگاهم به زندگی — Sara @ 10:50 AM
 

 شهر پر شده از رایحه دلپذیر کاجهای سبز

کاجهایی كه به معنای واقعی کلمه تصویرگر استواری و پایداری اند 

ببین كه چقدر زیباست سبز بودن و سبزماندن ، حتی در سردترین فصل سال

قدمی بردار، حلقه ای به درخت  آویزان کن، بیا و کمک کن تا  درخت کاج کریستمس امسال رو با هم تزیین کنیم

 

خیابانها پر شده از نور چراغهای ریز و درشتی كه جلوه گر قشنگترین رنگها یند

با من همراه شو، قدمی در کوچه و خیابان بزن، ببین كه روشنایی چه معجزه ها كه نمیکند 

 

مراکز خرید مملو از مردمیست كه از هر رنگ و نژاد، با هر دین و ‫آیین و از هر ملیتی، در پی یافتن هدیه ای برای عزیزی هستند 

قدمهایت را آهسته بردار، به اطرافت نگاهی بینداز، ببین كه چه دیدنی ست شور و شوق مردم 

 

 کریستمس و سال نو در راه ست، سالی با تمامی آرزوهای ناب 

 

بلند شو، غمهایت را به فرداها بسپار، لبخندی بزن، موزیک شادی بگذار 

با سبزی کاج و نور چراغها و شوق مردم، با زیبایی کریستمس و نویدهای سال نو همراه شو تا زندگی رنگی دگر گیرد

بلند شو، قدمی بردار

25 November 2009

Melancholy

Filed under: من را بشناس — Sara @ 10:58 AM

خاطرات زیبای من

سالهای شور و شوق از یاد رفته

 چشمهای درشت و گریانم

جسم بی تاب و پر حرارتم

آرزوهای زیبا و قشنگ

امید عبث

 یادتان در ذهن پر دغدغه ام جاوید

 

17 November 2009

آخر بازی

Filed under: نگاهم به زندگی — Sara @ 12:53 PM

روزی كه از نتایج دروغین انتخابات چشم بر نمیداشتم و تا اخرین لحظه برای پیروزی سبز اندیشان امیدی عبث داشتم، چه باورسختی بود حق و عدالت و آزادی اندیشه   

 روزی كه  نظاره گر چشمهای ندا آقا سلطان بودم، هراس از نا جوان مردی، تمام وجودم را در بر گرفت

 و چه اندوهی بود دیدن عکس سهراب عرابی،  قبل از مرگ، آنگونه  جوان و شاداب و سبز

 چه عذابی بود  شنیدن  خبر چگونه کشته شدن کیانوش آسا، ترانه موسوی، امیر جوادی فر و صدها تن از کسانی كه میتوانستند باشند، زندگی کنند و به بچهای خود از خود گذشتگی را بیاموزند    

چه خشمی وصف نشدنی در من ریشه میکرد وقتی گزارشات شکنجه و تجاوز را میشنیدم، میخواندم و میدیدم، 

و 

 د ر تمامی این لحظها،  شعربی نظیر ” آخر بازی“ استاد شاملو را زمزمه میکردم (یادت جاوید استاد كه چه کلام گران مایه ای رو برای ما به یادگار گذاشتی)

گوش کن، من این شعر را برای ”تو“ میخوانم، برای تو كه شهوت قدرت چشمهایت را کور کرده 

برای تو كه  چه ساده از راستی و درستی میگذری و با  دروغ گویی هم پیمان شدی

  من این شعر را برای تو میخوانم تا شاید ‫باطومت  را رها کنی و تفنگت را بر زمین بگذاری…تا شاید لحضه ای درنگ کنی و دگر اندیشی را بیاموزی

گرچه میدانم كه گوشهای تو به شنیدن لطافت و حرفای ناب عادت ندارند

[...]

تو را چه سود، فخر بر فلک بر فروختن

هنگامی كه هر غبار راه لعنت شده نفرین ات  میکنند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

كه با یاسها، به داس سخن گفت ای

آنجا كه قدم بر نهاده باشی

گیاه از روستن تن میزند

چرا كه تو تقوای خاک و آب را

هرگز

باور نداشتی

[...]

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

كه مادران سیاه پوش

داغداران زیباترین فرزندان آفتاب وباد

هنوز از سجاده ها

سر بر نگرفته اند.

  

12 November 2009

یک دقیقه سکوت

Filed under: نگاهم به زندگی — Sara @ 8:48 AM

coquelicot_c_s205

Memorial day/ jour du souvenir  

 هر سال  ۱۱ نوامبر در اکثر کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی،  یاد کسانی را  كه در تمامی جنگها و بخصوص جنگ جهانی اول  (۱۹۱۴-۱۹۱۸) جان باختند گرامی میدارند. ساعت ۱۱ روز ۱۱ ، یازدهمین ماه سال، همه یک دقیقه به حرمت و یاد جان باختگان سکوت میکنند.  سمبل این روز هم گل شقایق قرمزی ست كه یادآور خون ریخته سربازان جنگست
یاد کسانی كه از جان گذشتند تا من و تو و ما زنده باشیم، جاوید
به امید روزی كه صلح، آزادی و برابری در جای جای این جهان هستی سایه افکنده باشد، به امید آن روز، حتی اگر این جز یک آرزوی محال نیست…

4 November 2009

محبت

Filed under: من را بشناس — Sara @ 8:20 AM

monkey_pigeon

هر وقت به این عکس* نگاه میکنم تمام وجودم سرشار از ستایش بزرگی و عظمت خدا میشه، خدایی كه مهر و محبت رو در وجود تک تک آفریده هاش نهاده
و به راستی كه محبت چه واژه زیباست. واقعا چه توصیفی میتونه نگارنده عمق این واژه باشه؟ درست نمیدونم
ولی
 من به چشم خود دیدم كه چطور آغوش مهر و محبت میتونه شفا بخش باشه
 من تجربه کردم كه یک نگاه یا لبخند محبت آمیز، میتونه مسیر زندگی خیلی ها رو به سوی خوبی تغییر بده
من آموختم كه چطور آواز مهر، گیاه رو سبز و سبزتر میکنه 
یاد گرفتم كه عشق چطور از نیستی، هستی پر شکوهی میسازه
و

اینگونه من محبت و مهر ورزیدن را، ره توشه زندگیم ساخته ام

گوش کن كه استاد چه زیبا حرف دل مرا میسراید
بنده عشق چنان طرح محبت ریزد
کز سر خواجگی کون و مکان بر خیزد‎‎

________________________________
*
عکس بالا مربوط به  ماکاک ۱۲ هفته ایست كه در سال ۲۰۰۷ ،  بعد از رها شدن در جنگل و رو به مرگ بودن، به بیمارستان حیوانات در یکی از ایالات چین منتقل میشه، بعد از مراقبتهای پی در پی، این ماکاک سلامتی جسمیش رو  به دست میاره ولی از نظر روحی کاملا افسرده بوده، تا روزی كه این پرنده اون رو زیر بالهای خودش میگیره و انقدر به او  مهر و محبت نشون میده كه ماکاک سلامتی روحیش پیدا میکنه و به گفته کارمندهای اون بیمارستان، این ۲ از هم جدا نشدنی هستن

29 October 2009

گذشت زمان

Filed under: یادی از گذشته — Sara @ 11:31 PM

 متن زیر رو ۵ سال پیش برای دوست عزیزی نوشتم كه در انتخاب یار زندگیش دچار تردید شده بود
زمان چقدر زود میگذره، ۵ سال گذشت…انگار همین دیروز بود

butterfly

نفس نفس ميزد، انگار همه راه رو دويده بود
چشمهاش برق می زد، خيلی خوشحال به نظر ميامد
جلوم نشست،
دلش می خواست برام حرف بزنه

گفت: سوار ماشينش شدم، ماشينش انقدر شيک بود که نگو، چه صندليهايی داشت، انگار رو مبل نشسته بودم…
گفت: رفتيم با هم رستوران؛ چه جايی بود، چه آدمائی همه کلاس بالا؛ يه غذايي خوردم که تا حالا اسمش رو هم نشنيده بودم…
گفت: يه خونه داره، اصلا خونه نيست کاخه، با کلی خدمتکار، تصور کن آدم خانوم اون خونه بشه و از صبح تا شب فقط دستور بده…
گفت: قول داده برام يه ماشين بخره، فکرش رو بکن من بشينم پشت رل، صدای نوار رو بلند کنم؛ با آخرين سرعت تو خيابونها بتازم … اگه بشه چی می شه…
گفت: اون سری جواهر رو گفته برام می خره، همون که اون روز پشت ويترين مغازه ديديم، حتی تو خواب هم نمی ديدم يه روزی اون گردنبد زينت گردن من باشه…

دستهايش رو زير چونش گرفت و چشمهايش رو بست و تو خيالاتش فرو رفت
پرسيدم: دوستش داری؟
گفت: خيلی

گفتم: از خودش برام بگو
گفت: از خودش؟
فکر کرد و دوباره پرسيد: از خودش؟
گفتم: آره
برام بگو که تو چشمهاش صداقت رو می بينی
بگو که وقتی برات حرف می زنه احساس غرور می کنی
بگو که با هر سلامش عاشق تر ميشی
برام بگو چقدر به احساست احترام می زاره
بگو که وقتی دستت رو می گيره؛ خوشبختی رو لمس می کنی
وقتی کنارش راه ميری احساس امنيت می کنی
گفتم: از خودش بگو، از وجودش
ساکت بود؛ هيچی نمی گفت

دوباره پرسيدم: دوستش داری؟
اين بار گفت: مطمئن نيستم

برايش خوندم:
”محبوب من بيا
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق بر انگيزد
من غرق مستی ام
از تابش وجود تو در جام جان چنين
سرشار هستی ام
من بازتاب صولت زيبايی توام
آيينه شکوه دلارايی توام”

سرش رو بالا کرد، لبخند زد و بلند شد
گفتم: کجا؟
گفت: می رم بشناسمش ولی اين بار فقط خودش رو

 نوشت شده در تاریخ  ۱۳۸۳/۱/۱٤

Next Page »

Blog at WordPress.com.